حيلت رها كن عاشقا، ديوانه شو ديوانه شو

وندر دل آتش درآ، پروانه شو پروانه شو

اي هوس هاي دلم بيا بيا بيا بيا

اي مراد و حاصلم بيا بيا بيا بيا

از ره و منزل مگو، ديگر مگو ديگر مگو

اي تو راه و منزلم، بيا بيا بيا بيا

عالم زمن پر، من تهي

از كثرت و از انبوهي

گه مبتدي گه منتهي

هذا جنون العاشقين

 ( همان صص،23-‌20)

ديوان شمس درياست، آرامش آن زيبا و هيجان آن فتنه انگيز است، مثل دريا پر از موج، پر از كف، پر از باد است. مثل دريا جلوه گاه رنگ هاي بديع گوناگون است، سبز است، آبي است، بنفش است، نيلوفري است. مثل دريا آيينه آسمان و ستارگان و محل تجلي اشعة مهر و ماه و آفرينندة نقش هاي غروب است. مثل دريا از حركت و حيات لبريز است و در زير ظاهر صيقلي و آرام، دنيايي پر از تپش و پر از تلاش دارد.

ديوان شمس ديوان شعر نيست غوغاي يك درياي متلاطم طوفاني است. ديوان شمس انعكاس يك روح غير آرام و پر از هيجان و لبريز از شور و جذبه است. (همان صص، 29-28).

شعر در زبان مولوي هجوم معاني و خروش مفاهيم تعبيرناپذير است.

خون چو مي جوشد منش از شعر رنگي مي زنم (همان ص، 30)

مولوي وارسته و مجذوب زيبايي است،.

گويي يك نوع تصلب در عقايد مذهبي و تصوراتي هراس انگيز نسبت به عالم بالازهاد و مرتاضين،همچنين پاره اي از متصوفين خشك مانند صوفيان قرن هاي نخستين هجري، را رنج مي دهد. رويايي پريشان و مشوش از جهان مافوق الطبيعه ذهن تب آلود آنها را در شكنجه گذاشته است. صورت ازلي- صورتي كه در روياهاي جلال الدين زيبايي مطلق و سراسر فيض و رحمت و شبيه همان تصويري است كه در ذهن حضرت مسيح از پدر آسماني موجود بود- در دماغ تب دار آنان و قيافه خشمگين جباري كينه توز و خداوندي عبوس و پر تقاضا مبدل مي گردد.

آن موجود منتقم جبار كه از بيم خشم او اشك خواجه حسن بصري در تذكره اولياي عطار از ناودان مسجد جاري مي شود در تصور جلال الدين به گونه اي ديگر نقش مي بندد. سراسر لطف و جاذبه مي گردد. شور و سودا برمي انگيزد و جان او را از وجد و عشق مترنم مي كند.

اي دشمن عقل من وي داروي بي هوشي

اول تو آخر تو بيرون تو و در سر تو

هم شاهي و هم سلطان هم حاجب و چاووشي

خوش خوي و بد خويي دلسوزي و دلجويي

بس تازه و بس سبزي، بس شاهد و بس نغزي . . . . . . .

در ديوان شمس از گريه و زاري اثري نيست و اگر هم گاهي اسمي از گريه بيايد به مناسبت فراق ياري و شرح تأثر جان پر مهري است.

شمس تبريزي برفت و كو كسي

تا بدان فخر بشر بگريستي

عالم معني عروسي يافتي

ليك بي او اين صور بگريستي

مولوي هيچ وقت از ترس خدا گريه نمي كند زيرا خداوند در تصور او نور صرف و فيض مطلق است. به اين صورت محبوب عشق مي ورزد و ديوانه وار عشق مي ورزد. روح او از عشق و اميد لبريز است از اين رو پيوسته از شادي و خنده دم مي زند.

چون گل همه من خندم نز راه دهان تنها

زيرا كه منم بي من با شاه جهان تنها

*   *   *

چو در سلطان بي علت رسيدي

هلا بر علت و معلول مي خند

اگر بر نفس نحسي ديو شد چير

برو بر خاذل و مخذول مي خند

    جلال الدين موجبي براي گريه نمي بيند خنده را نشانه ايمان بلكه نتيجة حتمي ايمان مي داند.

هر كه حقش خنده دهد از دهنش خنده جهد

تو اگر انكاري ازو من همه اقرارم ازو

    عالم هستي جز پرتو تجلي ذات ازلي چيزي نيست پس همه چيز زيبا و همه چيز نشاط انگيز است. جز اميد و خنده كاري براي ما نمي ماند زيرا از جمال ازلي جز زيبايي و خوبي انعكاسي نيست و از اين رو در ديوان شمس فراوان است ابيات يا غزل هايي كه از خنده مي درخشد.

جنتي كرد جهان را ز شكر خنديدن

آن كه آموخت مرا همچو شرر خنديدن

گر چه من خود ز عدم دل خوش و خندان زادم

عشق آموخت مرا شكل دگر خنديدن . . . . .

    همين اصل مولانا را از عارف بزرگ قرن پنجم به بنيان گذار شيوه نشر مطالب عرفاني در لباس غزل كه مورد احترام و تكريم مولانا نيز مي باشد متمايل مي كند: در زبان سنايي مطالب عرفاني سير به طرف نور و پاكي و جنبه تعليم و موعظه پيدا مي كند و در زبان مولانا صورت معاشقه.

    زمينه اصلي بيان مولوي شوق و جذبه است و تقوا و فضايل زيبايي است. در انديشه او فيض و زيبايي لازمة ذات باري تعالي است و بنابراين ديگر موجبي براي نگراني و بيم باقي نمي ماند (دشتی، علی.سيري در ديوان شمس، علي دشتي. صص، 154- 164).

غزلیات مولوی سرشار از شادی و شور و جنبش و حرکت است. "مالرب و نیز پل والری ، شاعران فرانسوی،در مقایسه ی شعر و نثر گفته اند که اولی به راه رفتن می ماند و دومی به رقص.شاید بتوان گفت غزل مولوی- که شعر ناب است- مصداق کامل چنین دست افشانی و رقصی است. سرخوش،پرشور،گرم و تپنده...

آن کسی که از شراب عشق حق مست شد،از طرب آکنده می شود.مرده ای بوده که زنده شده است و گریه ای که خنده می شود:

مرده بدم زنده شدم،گریه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

دیده ی سیرست مرا،جان دلیرست مرا

زهره ی شیرست مرا،زهره ی تابنده شدم

گفت که سرمست نه ای ،رو که از این دست نه ای

رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم

(یوسفی، غلامحسین، چشمه روشن. ص212 و 221)

    پایان سخن:

در سطوری که گذشت راز و رمز شادمانگی مولانا را از جهات مختلف مورد بحث و تحلیل قرار دادیم. با این حال بسیاری از حرف ها ناگفته ماند. عظمت شخصیت مولانا و ارجمندی آثار این و تحلیل این همه در مختصری از این دست امکان پذیر نیست. کنکاش در چند و چون این موضوع و بررسی دیگر جوانب مبحث شادی و غم در تفکرات مولانا، مجالی بیش از این می طلبد. به همین مختصر بسنده کرده و ادامه تحقیق در این باب را به مجالی دیگر وا می گذاریم.

منابع و مآخذ

 

1.      سروش، عبدالکریم.قصه ارباب معرفت. چاپ اول ، تهران:انتشارات...، 1380

2.      موحد، محمد علی. شمس تبریزی. چاپ اول، تهران: انتشارات...، 1379

3.      میبدی، رشیدالدین.کشف الاسرار وعده الابرار.به اهتمام علی اصغر حکمت، چاپ چهارم،تهران: امیرکبیر،1361

4.      مولوی، جلال الدین محمد.دیوان غزلیات شمس.به کوشش رینولد نیکسون.چاپ...، تهران: مولوی،1374

5.      مولوی، جلال الدین محمد.مثنوی معنوی.به کوشش رینولد نیکسون، چاپ...، تهران: مولوی،1374

6.      شفیعی کدکنی، محمد رضا. موسیقی شعر. چاپ ششم، تهران: انتشارات آگاه،1379

7.      پور نامداریان، تقی. درسایه آفتاب. چاپ اول، تهران : نشر سخن، 1380

8.      دشتی، علی. سیری در دیوان غزلیات شمس. چاپ پنجم، تهران: انتشارات جاویدان.1356

9.      حافظ. دیوان اشعار.به تصحیح محمد قزوینی و قاسم غنی،تهران:زوار،1370

10.  سعدی. کلیات. به کوشش محمد علی فروغی

11.  یوسفی،غلامحسین،چشمه ی روشن.چاپ هشتم، تهران،انتشارات علمی،،1377

12.  ابولقاسم فردوسی. شاهنامه. چاپ مسکو

13.  خیام. رباعیات. به کوشش محمد علی فروغی، تهران: 1321

14.  عطار، فرید الدین. منطق الطیر. به تصحیح صادق گوهرین، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب،1368

15.  دیوان برخی از شاعران دیگر جهت شاهد مثال

 =========================

دومین کنفرانس تهیه شده

گزیده هایی از مثنوی معنوی

 

آموزه های معنوی مولوی در مثنوی برای بشر امروزی كه به درون خود پناه برده است مانند طبیبی است كه او را از درد می رهاند. ابوطالب مظفری؛شاعر معاصر؛ به شبستان گفت: «علت اینكه دنیای امروز به آموزه های معنوی مولانا توجه زیادی نشان می دهد به تعالی تفكر مولانا بازمی گردد زیرا مولوی مسائل مختلف را به زبانی ساده بیان می كند و مناظر فكری و روانی را از منظر تجربیاتی قابل فهم بروز می دهد كه البته این نوع بیان بسیار مورد پسند واقع می شود.» وی افزود: «نگاه مولانا در مثنوی معنوی به این بشر امروزی كه بیش از هر زمانی به درون خود پناه برده است. بسیار جذاب است و مانند طبیبی كه انسان را از درد می رهاند عمل می كند در واقع تعالیم مولانا در مثنوی از عقل خود بنیاد فراتر می رود و هشدار می دهد كه عقل خود بنیاد نمی تواند مشكلات بشر را حل نماید و ما باید به وسیله عقل برتر یا عشق برتر موفق شویم.» وی به باریك اندیشی مولانا اشاره كرد و ادامه داد: «كار مولانا در مثنوی بسیار موشكافانه است در واقع مولانا چون روانشناسی است كه به صورت تجربی و با بیان تمثیل های ساده مفاهیم صرف و مجرد و عقلانی را با زبانی ساده بیان می كند تا برای همه قابل فهم باشد و از آن بهره بگیرند.»مظفری تصریح كرد: «غزلیات مولانا نیز از مثنوی جدا نیست در واقع مولانا در مثنوی كتاب تعلیمی می سازد و آموزه های اخلاقی را منتقل می كند اما در دیوان شمس بدون در نظر گرفتن مسائل تعلیمی به بیان الهامات و تجربیات درونی خود می پردازد.» وی در پایان گفت: «در دیوان شمس،مولوی عارفی متبسم و شاد است و شادی هم چیزی است كه بشر امروز به آننیازمند است در واقع بسیاری از ابیات مولوی در دیوان شمس نشاط و شادمانی را به همراه دارد و غم و اندوه را از انسان دور می سازد و موجب سرور و شادمانی درونی انسان می گردد».  

جمله عالم زاختیار و هست خود                می گریزد در سر سرمست خود

تا دمی از هوشیاری وا رهند                                      ننگ خمر و زمر بر خود می نهند

می گریزند از خودی در بیخودی              یا به مستی یا به شغل ای مهتدی

            ****

تا خیال و فکر خوش بر وی زند                فکر شیرین مرد را فربه کند

جانور فربه شود لیک از علف                               آدمی فربه زعزست و شرف

آدمی فربه شود از راه گوش                                    جانور فربه شود از حلق و نوش

            ****

وقت آن آمد که من عریان شوم                نقش بگذارم سراسر جان شوم

ای عدوی شرم و اندیشه بیا                       که دریدم پرده شرم و حیا

ای ببسته خواب جان از جادویی                سخت دل یارا که در عالم تویی

 

رفتی  و  زنده  نگه  داشتم  یاد  تو  را                                    از خدا  می طلبم  زندگی شاد تو را

به نام خدا

بررسی غم و شادی در اشعار برخی از شاعران فارسی

 خيام نيشابوري به دلايلي معروفترين شاعر اين حوزه به شمار مي رود خيام انسان را از درك راز و رموز هستي عاجز دانسته و او را به شادخواهي و لذت جويي دعوت مي‌كند :

تا كي غم اين خورم كه دارم يا نه                             وين  عمر به خوشدلي گذارم يا نه

پركن قدح باده  كه  معلومم   نيست                        كاين  دم  كه  فرو برم  برآرم يا نه

  ابوبكر عتيق نيشابوري همشهري خيام ، در قصص قرآن و در بیان خلقت آدم و با اعتقادي راسخ اين واژگان را رقم مي زند :   آنگاه خداي تعالي بر آن گل آدم (ع) چهل روز باران اندوهان باريد تا آغشته گشت و آنگاه يك ساعت باران شادي بر آن باريد . 

 سالها بعد ، رشيد الدين ميبدي كه آموخته هاي خود از پیر مناجات خواجه عبداله انصاري را بر بياض كاغذ مي ريخت در كشف الاسرار خود چنین نوشت :

 در فراق دوست چندان گريستن بايد كه وهمت چنان افتد كه با اشك آميخته است و با قطرات اشك در كنارت خواهد افتاد .

عطار نيشابوري برتري انسان بر قدسيان را وجود درد در آدمي مي داند :

قدسيان را عشق هست و درد نيست                     درد  را  جز  آدمي  در  خورد  نيست

هر  كه  او  خواهان  درد كار  نيست                 از  درخت  عشق  بر خوردار  نيست

گر تو هستي  اصل عشق و  مرد راه                    درد خواه   و  درد خواه  و   درد خواه

  نظامی گنجوي در همان زمان در مكاني دور از عطار ،‌به نظم منظومه هاي سراسر غم و شادي خود مي پردازد . وي اگر چه با وصف مناظر شادي و بزم ، شاعري شادمان و طربناك به نظر مي آيد اما نه غم و نه شادي هيچيك را شايسته دل بستن نمي داند :

رها كن  غم  كه دنيا غم نيارزد                              مكن  شادي كه شادي هم نيارزد

مقيمي  را كه  اين  دروازه  بايد                            غم  و  شاديش  را  اندازه   بايد

 از آن سو ، خاقاني شرواني دیگر شاعر سبک آذربایجانی با زباني سترگ مرثيه خوان زندگي است . هرگز او را از شادمانگي رخساره صبح غافل نكرده است :

مرا  صبحدم شاهد جان نمايد                          دم  عاشق و بوي پاكان نمايد

مگر صبح بر اندكي عمر خندد                        كه دارد دم سرد و خندان نمايد

افصح المتکلمین سعدی شیرازی شاعري عاشق است و آنگاه كه به تغزل مي پردازد جز خوبي و زيبايي معشوق نمي بيند .

دوستان عيب كنندم كه چرا دل به تو بستم       بايد اول به تو گفتن كه چنين خوب چرايي

گفته بودم  چو  بيايي غم  دل  با  تو بگويم    چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيايي

تأثير نابسامانيهاي اجتماعي از يكسو و از سوي ديگر تفكرات اشعري سعدي كه حاصل آموخته هاي وی از نظاميه بغداد است او را به سرودن اشعاري سراسر عجز و دلتنگي وادار كرده است :

بگرد  بر سرم  اي آسياي  دور  زمان                  به هر جفا كه تواني  كه سنگ زيرينم

ما بين آسمان و زمين جاي عيش نيست               يك  دانه   چون  جهد   از  سنگ  آسيا

غم  شربتي  ز خون دلم  نوش كرده و گفت       اين شادي كسي كه در اين دوره خرم است

سعدي شاعري عارف است و در اين مقام كلامي ديگر گونه تر را ارائه مي كند :

غم  و شادي  بر عارف  چه  تفاوت  دارد        ساقيا باده بده ساقي آن كاين غم از اوست