فیلسوفان غرب بر این باورند که آموزه های دینی از جمله اصل وجود خداوند ف به روش عقلی قابل اثبات نیست ولی میکوشند تا دست کم نشان دهند که پذیرش این آموزه ها ، کاری نامعقول نیست .

تجربه گرایی : بعد از رنسانس در غرب جریان دیگری از عقل گرایی پیش افتاد و آن تجربه گرایی بود . تجربه گرایی افراطی آن است که تجربه حسی را یگانه راه اصیل کسب معرفت و حواس ظاهری را مبدا تمام دانش بشری قلمداد میکند . تجربه گرایان در پذیرش آموزه های ماورای طبیعی ادیان با مشکل مواجه اند . زیرا در نظر آنان صحت این آموزه ها از طریق تجربه حسی قابل بررسی نیست حد ترین معارضه تجربه گرایی مدرن با دین بدین صورت بود که آنان میپنداشتند که گزاره معنا دار گزاره ای است که به طریق تجربی تحقیق پذیر باشد . و گزاره ای تحقیق پذیر است که بتوان شرایط تجربی معینی را نشان داد که در فرض وقوع آن ها درستی یا نادرستی آن گزاره ثابت شود . بر این پایه گزاره های دینی و متافیزیکی و اخلاقی اساسا گزاره هایی فاقد معنای معرفت بخش هستند و نیازی به بررسی درستی یا نادرستی آنها نیست . این اندیشه پوزیتیویستی هنوز در ذهن گروهی از اندیشمندان مغرب زمین باقی مانده است .

دو جریان عقل گرایی و تجربه گرایی به رغم مخالفت با هم در یک مطلب مشترکند و آن این است که هر گونه شناخت فرا عقلی و فرا حسی را به دید تردید مینگرند و ارزش و اعتباری برای معارف وحیانی و شناختهای شهودی انسان در نظر نمیگیرند .

علم باوری : علم مداری به معنای اعتقاد به این مطلب است که علم تجربی یگانه راهنمای قابل اعتماد بشر به سوی حقیقت میباشد . علم مداری، به وضوح ، یک اعتقاد فلسفی و معرفت شناختی است که از قضا ، خود به طریق علمی قابل اثبات نیست ، زیرا نمیتوان آزمونی علمی ترتیب داد که نشان دهد علم تنها راه قابل اعتماد برای وصول به حقیقت است . این ترکیب ناروا ، زمینه را برای تخطی علوم تجربی از قلمرو خود و تجاوز به قلمرو فلسفه ، متافیزیک و دین فراهم ساخته است .

انسان محوری ( اورمانیسم ) : یکی از ویژگیهای دوران تجدد ، حاکمیت دیدگاههای اومانیستی و انسان محورانه است . در اندیشه سنتی ، هر چند آدمی در جهان منزلت والایی دارد ، آفریده و دست پرورده خداوند است و از این رو ، مکلف به انجام تکالیف الهی است . انسان سنتی واقعیت و هویت خویش را در پرتو ارتباط با آفریدگار جست و جو میکرد و کمال خود را در بندگی و قرب معبود میافت . اومانیسم ، انسان محور و اساس همه واقعیت ها و ارزشهاست و همه چیز ، حتی خداودین نیز باید در ارتباط با او توجیه و تفسیر شوند ، انسان موجودی خود مدار است که در مقابل هیچ  مقامی غیر از خود مسئولیتی ندارد و مجاز است به منظور کسب منافع ، از همه چیز و به هر صورت ممکن بهره برداری کند . بر این نکته تاکید میکنیم که ما منکر پاره ای دستاوردهای مثبت مدنیت نوین مثل پیشرفت در گستره دانش تجربی و فناوری یا برقراری نظامهای پیچیده تر اجتماعی نیستیم ، لیکن بر این باوریم که این تحولات کمک چندانی به انسان معاصر ، برای پیشروی در مسیر کمال و سعادت انسانی نکرده است . انسان متجدد ، در مقایسه با انسان سنتی داناتر و قدرتمند تر شده است اما این حقیقت لزوما به معنای انسان تر شدن او نیست .

بحران معرفتی : انسان متجدد به لحاظ معرفتی در موقعیتی قرار دارد که میتوان آن را تحیر معرفتی نوین نامید . معرفت شناسی کانت میگوید ما همواره جان را از پشت عینک ذهن خویش میشناسیم . بنابر این آدمی هیچ شناختی از اشیای خارجی ، آن گونه که فی الواقع هستند ، ندارد . مطالعات جدید در حوزه هرمنیوتیک به این نتیجه رهنمون شد که هیچ گاه نمیتوان فهم کاملی از سخن یا نوشته دیگران داشت . در دیدگاههای جدید ، صدق ، مفهومی کاملا متفاوت دارد فی المثل ، بر پایه نظریه هماهنگی صدق یک گزاره در هماهنگی و سازگاری آن با سایر باورهای شخص نهفته است و در نظریه پراگماتیستی ( عمل گرایانه ) اساسا گزاره صادق ، گزاره ای است که سودمندی باور به آن در خلال تجربه عملی روشن گردد .